زهي عشق! زهي عشق! كه ماراست خدايا
چه نغزست و چه خوبست و چه زيباست خدايا
زهي كار! زهي بار! كه آنجاست خدايا
زهي گرد! زهي گرد! كه برخاست خدايا
ندانيم، ندانيم، چه غوغاست خدايا
چه بندست؟ چه زنجير؟ كه برپاست خدايا
شیرینی برای زندگی / از مهر 86
وطن کجاست که آوازِ آشنای تو چنين دور مي نمايد؟
اميد کجاست
تا خود
جهان
به قرار
بازآيد؟
هان، سنجيده باش
که نوميدان را معادی مقدر نيست!
□
معشوق در ذره ذره ی جانِ توست
که باور داشته ای،
و رستاخيز
در چشم اندازِ هميشه ی تو
به کار است.
در زيجِ جُست وجو
ايستاده ی ابدی باش
تا سفرِ بي انجامِ ستاره گان بر تو گذر کند،
که زمين
از اينگونه حقارت بار نمي مانْد
اگر آدمي
به هنگام
ديده ی حيرت مي گشود.
□
زيستن
و ولايتِ والای انسان بر خاک را
نماز بردن;
زيستن
و معجزه کردن;
ورنه
ميلادِ تو جز خاطره ی دردی بيهوده چيست
هم از آن دست که مرگ ات،
هم از آن دست که عبورِ قطارِ عقيمِ اَسترانِ تو
از فاصله ی کويری ميلاد و مرگ ات؟
مُعجزه کن مُعجزه کن
که مُعجزه
تنها
دست کارِ توست
اگر دادگر باشي;
که در اين گُستره
گُرگان اند
مشتاقِ بردريدنِ بي دادگرانه ی آن
که دريدن نمي تواند. ــ
و دادگری
معجزهی نهايي ست.
و کاش در اين جهان
مرده گان را
روزی ويژه بود،
تا چون از برابرِ اين همه اجساد گذر مي کنيم
تنها دستمالي برابرِ بيني نگيريم:
اين پُرآزار
گندِ جهان نيست
تعفنِ بي داد است.
□
و حضورِ گران بهای ما
هر يک
چهره در چهره ی جهان
(اين آيينه يي که از بودِ خود آگاه نيست
مگر آن دَم که در او درنگرند) ــ
تو
يا من،
آدمي يي
انساني
هر که خواهد گو باش
تنها
آگاه از دستکارِ عظيمِ نگاهِ خويش ــ
تا جهان
از اين دست
بي رنگ و غمانگيز نماند
تا جهان
از اين دست
پلشت و نفرتخيز نماند.
□
يکي
از دريچه ی ممنوعِ خانه
بر آن تلِّ خشکِ خاک نظر کن:
آه، اگر اميد مي داشتي
آن خُشک سار
کنون اين گونه
از باغ و بهار
بي برگ نبود
و آن جا که سکوت به ماتم نشسته
مرغي مي خوانْد.
□
نه
نوميدْ مردم را
معادی مقدّر نيست.
چاووشي اميدانگيزِ توست
بي گمان
که اين قافله را به وطن مي رساند.
________
احمد شاملو
۲۳ تيرِ ۱۳۵۹
هشدار نوك پرنده را هرگز مبند
با بالهایش آواز خواهد خواند
پر و بالش را در هم مشكن
با آوازش خواهد پرید تا اوج كهكشان
لبان شاعر را مبند
نصرت رحمانی
در پس هر قانون
اتهامی که به ما بخشودند
حق بی باوری ما بود
آه...
جرم سنگینی بود
که صبورانه تحمل کردیم
نصرت رحمانی
وقتی پرنده ای را معتاد می کنند
تا فالی از قفس به در آرد
و اهدا نماید آن فال را به جویندگان خوشبختی
تا شاهدانه ای به هدیه بگیرد،
پرواز ...،
قصه ی بس ابلهانه ای است
از معبر قفس!
نصرت رحمانی
به خدا حافظی تلخ تو سوگند، نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوعه! ولی لبهایم
هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند همه شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد