ترجمه ساده اشعار مولانا به زبان انگليسي - زهي عشق

 زهي عشق!
Well-done love!


 زهي عشق! زهي عشق! كه ماراست خدايا
چه نغزست و چه خوب‌ست و چه زيباست خدايا

Well-done love! Well-done love which is ours.
How marvelous, how good and how beautiful it is! O God!


چه گرميم! چه گرميم! ازين عشق چو خورشيد
چه پنهان و چه پنهان و چه پيداست خدايا
How warm, how warm we are from this sun alike love
How hidden and how hidden and how visible it is! O God!


زهي شور! زهي شور! كه انگيخته عالم
زهي كار! زهي بار! كه آنجاست خدايا

Well-done enthusiasm! Well-done enthusiasm which excite the world
Well-done work! Well-done weight, which is there, O God!


فرو‌ريخت، فرو‌ريخت، شهنشاه سواران
زهي گرد! زهي گرد! كه برخاست خدايا

The king of kings of the horsemen was collapsed
Well-done dust! Well-done dust which raised, O God!


فتاديم، فتاديم، بدان سان كه نخيزيم
ندانيم، ندانيم، چه غوغاست خدايا

We felt down, We felt down like we never raise up
We don't know, we don't know what disturbance has been raised up


نه دامي‌ست، نه زنجير، همه بسته چراييم؟
چه بندست؟ چه زنجير؟ كه برپاست خدايا

There is no trap, no chain, why we are all [hand] caught?
What rope, what chain is on our feet?! O God

توجه 1: تمام ابيات شعر در اينجا آورده نشده است.
توجه 2: در ترجمه اشعار تلاش شده است تا مفهوم و تصويرهاي ادبي و ذهني شاعر به زبان مقصد (انگليسي) توصيف گردد. اين ترجمه، تخصصي نيست.


گل سرخ

گل ها رو قسمت مي كردند،
گل سرخ
نصيب خار شد!

دوست من دیدنش آسان نبود

دوست من دیدنش آسان نبود
پنجره اش رو به خیابان نبود

دوست من منظره ی بسته اش
طارمی پر گل ایوان نبود

چهره گشائی که به چاه محاق
چهره گری هاش نمایان نبود

طرح زمینی بزنم دوست را
دوست من هیچ جز انسان نبود

من پی دریوزه ی جسمم اگر
او پی دریوزگی جان نبود

دامنه ای داشت پر از آبشار
منتظر رحمت باران نبود

بد خبران آنچه از او گفته اند
با دل خوش باورمان آن نبود

دوست من با دل طوفانی اش
جز پی آرامش طوفان نبود

دوست من نکته آغاز هاست
دوست من نقطه پایان نبود

با چه دریغی بسرایم از او
او که خود از خویش پشیمان نبود
________
محمد علی بهمنی

خطابه ی آسان

وطن کجاست که آوازِ آشنای تو چنين دور مي نمايد؟
اميد کجاست

تا خود
جهان
به قرار
بازآيد؟

هان، سنجيده باش
که نوميدان را معادی مقدر نيست!


معشوق در ذره ذره ی جانِ توست
که باور داشته ای،
و رستاخيز
در چشم اندازِ هميشه ی تو
به کار است.
در زيجِ جُست وجو
ايستاده ی ابدی باش
تا سفرِ بي انجامِ ستاره گان بر تو گذر کند،

که زمين
از اينگونه حقارت بار نمي مانْد
اگر آدمي
به هنگام
ديده ی حيرت مي گشود.


زيستن

و ولايتِ والای انسان بر خاک را
نماز بردن;
زيستن
و معجزه کردن;

ورنه
ميلادِ تو جز خاطره ی دردی بيهوده چيست
هم از آن دست که مرگ ات،
هم از آن دست که عبورِ قطارِ عقيمِ اَسترانِ تو
از فاصله ی کويری ميلاد و مرگ ات؟
مُعجزه کن مُعجزه کن

که مُعجزه
تنها
دست کارِ توست
اگر دادگر باشي;

که در اين گُستره
گُرگان اند
مشتاقِ بردريدنِ بي دادگرانه ی آن
که دريدن نمي تواند. ــ
و دادگری
معجزهی نهايي ست.

و کاش در اين جهان
مرده گان را
روزی ويژه بود،
تا چون از برابرِ اين همه اجساد گذر مي کنيم
تنها دستمالي برابرِ بيني نگيريم:
اين پُرآزار
گندِ جهان نيست
تعفنِ بي داد است.

و حضورِ گران بهای ما
هر يک
چهره در چهره ی جهان
(اين آيينه يي که از بودِ خود آگاه نيست
مگر آن دَم که در او درنگرند) ــ

تو
يا من،
آدمي يي
انساني
هر که خواهد گو باش
تنها
آگاه از دستکارِ عظيمِ نگاهِ خويش ــ
تا جهان
از اين دست
بي رنگ و غمانگيز نماند
تا جهان
از اين دست
پلشت و نفرتخيز نماند.

يکي
از دريچه ی ممنوعِ خانه
بر آن تلِّ خشکِ خاک نظر کن:
آه، اگر اميد مي داشتي


آن خُشک سار
کنون اين گونه
از باغ و بهار
بي برگ نبود
و آن جا که سکوت به ماتم نشسته
مرغي مي خوانْد.

نه
نوميدْ مردم را
معادی مقدّر نيست.
چاووشي اميدانگيزِ توست
بي گمان
که اين قافله را به وطن مي رساند.
________
احمد شاملو
۲۳ تيرِ ۱۳۵۹

لبان شاعر

هشدار نوك پرنده را هرگز مبند
با بالهایش آواز خواهد خواند
پر و بالش را در هم مشكن
با آوازش خواهد پرید تا اوج كهكشان
لبان شاعر را مبند

نصرت رحمانی

متهم

در پس هر قانون
اتهامی که به ما بخشودند
حق بی باوری ما بود
آه...
جرم سنگینی بود
که صبورانه تحمل کردیم

نصرت رحمانی

شعر

وقتی پرنده ای را معتاد می کنند
تا فالی از قفس به در آرد
و اهدا نماید آن فال را به جویندگان خوشبختی
تا شاهدانه ای به هدیه بگیرد،
پرواز ...،
قصه ی بس ابلهانه ای است
از معبر قفس!


نصرت رحمانی

؟

به خدا حافظی تلخ تو سوگند، نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوعه! ولی لبهایم
هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند همه شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد